زخم معده
پرده های زندگی 
پيوندهای روزانه
با توجه به علاقه زیادی که پیسکول و " خودم " و خودم به نظریه آشوب دارند........ و البته مریم 

این بحث رو اینجا باز می کنم .

نمی خوام با توضیح دادن دوباره انچه که خودمون می دونیم وقت زیادی بگیرم

1- نظریه آشوب همونطور که خودت گفتی پیسکول جان یه نظریه است .

2- نظریه هنوز راه درازی تا اثبات شدن داره , خودم ( آخه خودم هم شد اسم ) که میگه اصلا قابل اثبات نیست

نمی دونم چرا این حرف رو میزنه

3- حالا بر فرض هم اثبات بشه و درست باشه . شما چه چیز رو می خواهی باهاش اثبات کنی

4 - تا جایی که یادمه وقتی گاد از بینظمی موجود در روایات ( شب قدر ) حرف زد و ...........

شما در پاسخ نظریه اشوب رو مطرح کردید ( نمی دونم شاید اشتباه می کنم ) حالا مثلا با این

نظریه آشوب میشه  این بی نظمی رو توضیح داد ؟

5- مثلا این قضیه که میگن دو خط موازی در بینهایت به هم میرسند با نظریه آشوب چه شکلی

به خودش میگیره ؟

دو خط موازی که تهران به بی نهایت می روند و دوخط موازی که از کرج به بینهایت می روند .

 

[ سه شنبه 11 شهریور1393 ] [ 9:57 قبل از ظهر ] [ 71 ]
موضوع بحث جانشینی امت اسلامی بعد از مرگ پیامبر اکرم مسلمانان

فقط با منابع مورد توافق .

 

* نظراتی که حاوی کلمات توهین آمیز به دیگران باشند تایید نمی شوند

* ممکن است چیزی که برای شما بسیار بدیهی است , برای دیگری نا مفهوم  باشد .

 * گفتگو در این اتاق بسیار بسیار به عقب باز گشته است .

* اگر صبر و خویشتن داری ندارید از شرکت در بحث خودداری کنید .

 

[ سه شنبه 11 شهریور1393 ] [ 8:37 قبل از ظهر ] [ 71 ]
هنوز تصمیم نگرفتم نظر دوستان رو تایید کنم

چون هنوز بر سر موضوعی که باید گفتگو کنیم توافق نکرده ایم

فرض را بر این می گذاریم که همه ی شرکت کنندگان در بحث

1- خداوند واحد را به عنوان تنها قدر مطلق در عالم ممکن قبول دارند

2- حضرت محمد را به عنون آخرین فرستاده خداوند بر بشریت قبول دارند

3- قرآن را کلام وحی میدانند , کلماتی که خداوند با بشر سخن گفته .

و دیگر هیچ .

اگر کسی معتقد است در این چارچوب باید کمی به پیش برویم یا عقب گرد کنیم

لطفا من را پیشنهاد خود خوشنود کند .

به نظرم وقت تایید نظرت است  و البته هر نظر دیگری دارید در اتاق اصلی بگذارید .

[ دوشنبه 10 شهریور1393 ] [ 10:23 بعد از ظهر ] [ 71 ]
 و اما ادامه گفتگو : شاید بهتر باشد بگویم گفت و شنود .

قضیه آنقدر پیچیده شد که خودمان هم سر رشته را گم کردیم ولی تا جایی که یادم می آید

گاد و پیسکول بر سر موضوعی اختلاف نظر داشتند و اعلام مواضعشان کمی با چاشنی تعصب

همراه بود , عده ی دیگری هم به این گفتگو ها که در آن زمان شکل بحث داشت اضافه شدند .

و خیلی زود به این نتیجه رسیدیم که نمی توانیم یکدیگر قانع کنیم .

و در واقع این نقطه ضعف همه ماست , کلا به ما یاد نداده اند که چگونه با دیگران در مورد

عقاید مورد اختلاف مان صحبت کنیم .

وقتی به این نتیجه رسیدیم که نمیتوانیم یکدیگر قانع کنیم , دست از گفتگو کشیدیم و هر کس

به پشت خطوط مرزبندی شده ی خودش عقب نشینی کرد , بی آنکه سودی برده باشد .

دوست نداشتم که بی نتیجه مثل صدها سال بحث بی فایده , این مطلب را رها کنم

و خوشبختانه بیشتر دوستان در این مورد با من همراه شدند .

گاد - پیسکول - خودم - الی - مریم و خودم "

راستش خودم هم سر رشته را گم کردم  , برای شروع بهتره دوستان موضوعی را پیشنهاد کنند

که بیشتر مورد اختلاف بود .

* نظریه آشوب رو خوندم - مطالعه اجمالی کردم .

* بعدش رفتم دوباره معنی خود کلمه " نظریه " رو هم خوندم .

[ یکشنبه 9 شهریور1393 ] [ 10:54 قبل از ظهر ] [ 71 ]
بعد از حدود 20 روز فک کنم این اولین باری باشه که با لپ تاپ آن لاین می شم یه کار ضروری پیش اومده بود که مجبور شدم یه روز مرخصی بگیرم و یه مسافرت طولانی و سریع برم .

این صنعت هوایی ایران هم که در نوع خودش تو دنیا نظیر نداره : تقریبا بعد از این که وصیت نامه ام رو نوشتم سوار هواپیما شدم , چقدر استرس به آدم وارد میشه ! چون کلا عادت به خوابیدن تو ماشین و اتوبوس و قطار و هواپیما ندارم یه جدول سودکو گرفتم مخصوص مسافرت , تو قطار و هواپیما برای وقت گذرانی سودکو حل می کنم , کلا وقتی فکر آدم یا دهن آدم مشغول باشه گذر زمان کمتر حس میشه , بالاخره بعد از چند تا جدول حل کردن و خوردن غذای گرم در هواپیما ( اولین بار بود که هواپیمایی تب کرده بود و غذای گرم میداد ) .

رسیدیم مهر آباد معمولا تو ایران بعد از اینکه چرخ های هواپیما با زمین تماس پیدا کرد اولین کار روشن کردن موبایله ! و هنوز هواپیما در حال حرکت روی بانده که باید کمربند ایمنی رو باز کنی و قبل از ایستادن هواپیما باید وسایلت رو برداری و بپری تو راهرو و سد معبر کنی ! و البته آخرش خیلی مودبانه از مهمان دار ها خدا حافظی می کنی با توجه به اینکه توی تاکسی و اتوبوس و ...محل سگ به آدم نمی کنند تو هواپیما به اندازه کافی فرصت هست تا با فشردن مکرر چراغ مهماندار خرده فرامایش های الکی بکنی و حسابی دق و دلی بی محلی های گذشته رو در بیاری...

چه بدبختی داشتم سر آوردن زیتون و روغن زیتون . موقع برگشت وقتی با سواری رسیدیم رودبار طبق رسم سنتی چند دقیقه ای توقف برای خرید سوغاتی داشتیم و طبق سفارش سپیده زیتون خریدم و چون سامیار زده بود شیشه روغن زیتون رو شکسته بود یه شیشه روغن زیتون هم خریدم , تو فرودگاه فهمیدم برای بردن زیتون تو هواپیما باید اب زیتون رو خالی کنم ....

حالا بدو گره 4 تا پلاستیک رو باز کن ... خدایا بعد ... فهمیدم شیشه رو هم نمیشه برد , دوباره بدو دنبال بطری خالی آب معدنی , روغن زیتون رو هم خالی کردم ... خلاصه به هر بدبختی بود در آخرین دقایق به گیت رسیدم . دو تا سودکو و یه سبزی پلو با گوشت تا رسیدن به مقصد زمان برد .

اس آر نوشت : بعد از حدود یک ماه که لپ تاپم رو روشن کردم ... آنتی ویرووسم فقط فحش بهم نداد

               مدت زیادی بود که آپدیت نشده بود !!

[ یکشنبه 2 شهریور1393 ] [ 9:56 بعد از ظهر ] [ 71 ]
بعد از این همه سال بعد تحمل آتشی که اسکندر به اصطلاح کبیر بر دیوار های تخت جمشید تحمیل کرد بعد از تحمل آن همه سر های بریده که چنگیز به ظاهر خان بر مردم این سرزمین تحمیل کرد بعد از آن همه چشم که نادر و آقا محمد خان از حدقه در آوردند بعد از غارت آن همه نفت و این همه نفت و دیدن پاهای برهنه کودکان سرزمینم بعد از این همه روشنفکری که مدعی آن هستیم هنوز تاب آن را نداریم که ساعتی - مختار هستید بخوانید 10 دقیقه - صدای مخالف خود را بشنویم . و از آن حقیر تر حتی توان مباحثه با مخالف خود را نیز نداریم گویی که شنیدن را به ما یاد نداده اند یا مادر زاد آن عصب لعنتی - وستیبولو کوکلئار - تشکیل نشده خوشحالم که فرزندان سرزمینم بی تفاوت به آنچه دراطرافشان می گذرد نیستند و از این دلگیرم که فراتر از چند کامنت کوتاه به سادگی دست از قانع کردن یکدیگر بر می دارند و سلاح به سخره گرفتن یکدیگر و یا بی تفاوتی به دست می گیرند . دوستان عزیزم شما همگی فرزندان این آب و خاکید صرف این که هر عقیده ای داشته باشید . اگر می پندارید اندیشه ی نادرستی در این جامعه ی طاعون زده رواج دارد بی تفاوتی شما کمتر از خیانت اشکار به میهنتان نیست .
[ سه شنبه 21 مرداد1393 ] [ 9:12 بعد از ظهر ] [ 71 ]
GOD
جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳ ۱۸:۲

فلسفه ی وجود خدا کلا واسه دلگرمیه واسه پرکردن خلأ های انسانی این تفکر و تقاضایی به نام دعا نه تنها محرک نیست بلکه از نظر روانی بازدارنده هم هست .

متن بالا کامنتیه که GOD در پاسخ به یکی از پست های وبلاگ حس ناب نوشته, نمی خوام دوستان در مورد

صحیح یا غلط بودنش نظر بدن ( اصولا نمیشه در مورد صحیح یا غلط بودن رویدادی که هیچ اشرافی نسبت

به او نداریم صحبت کرد , در مورد حداکثر میشه فقط مخالف یا موافق بود )

- خیلی وقت ها فکر میکنم که  اندیشه به کلی در این گیر و دار های سیاسی - اجتماعی  نابود شده...

و بعد از گوشه کنار به "نظر ها "و "ضد نظر ها"یی برخورد میکنم که فارغ از جهت گیری هایشان , امیدوار کننده

است .

و چنین جامعه ای که می اندیشد و نیز اندیشه نو در سر دارد همچون سیمرغ روزی دوباره سر از خاکستر

بیرون خواهد آورد .

- توضیحات ناخدا :

وبلاگ حس ناب :    http://foreveramourist.blogfa.com 

GOD : موجود عجیبیه , چند وقت پیش مثل صدایی که ناگهان تو سر می شنوی , ظاهر شد .

نه آدرس داره و نه ایمیل ! جنسیت متضاد داره , اولش فک کردم پسره ! بعد فک کنم عمدی

یه جا خودشو لو داد که دختره ! هر دو اشتباه بود .

یه جور رفتار اطلاعاتی داره - باعقایدی نزدیک به جبان خان .

* جبان خان :

[ شنبه 14 تیر1393 ] [ 12:3 بعد از ظهر ] [ 71 ]
از وقتی محل کارم رو عوض کردم , گوش شیطون کر کارم کمتر شده و بیشتر وقت دارم بیام نت .

دیروز رفتیم خرید و کلی کار دیگه , هوا هم داشت از گرما می ترکید , کل مسیر کولر ماشین تا آخر بود .

اولش رفتیم سراغ بلیت قطار , برای ماشین , برای اولین بار می خوام ماشین رو هم سوار قطار کنم !

بعدش رفتم خیاطی تا شلواری رو که برام بلند بود کمی کوتاه کنم . عصبانی بود . خیلی هم عصبانی

بود , مرد خیاط رو میگم .

علتش رو پرسیدم . گفت که امروز از اداره مالیات اومده بودند براش 200 هزار تومن مالیات بریده بودند

ظاهر مغازه نیمه ویران بود , البته تو راسته خیاط ها توی اون کوچه باریک حداقل 15 -20 تا خیاطی دیگه

با همون شرایط بودند . با خودم گفتم حق داره بنده خدا ! این پسره که اینجا شاگرده و اوستا یه نفر

دیگه اس . این که بخواد 200 تومن مالیات بده دیگه چی می مونه زن و بچش بخورن ؟

عاقا خلاصه , این اقا هر 10 ثانیه یه بار از کوره در می رفت و از مقدار مالیاتی که براش بریده بودن شاکی

می شد . یه نفر که مثل من اونجا نشسته بود ازش پرسید : 200 تومن تو ماه ؟ خیلی زیاده !

بعد مرد خیاط جواب داد نه , 200 تومن برای یک سال .

من پرسیدم برای هر نفر 200 تومن بریدن ؟ گفت نه , مغازه به اسم منه کلا 200 تومن بریدن .

( سه نفر تو اون مغازه کار می کردن )

هیچی دیگه ... هر دو ما به فکر فرو رفتیم در حالی که مرد خیاط همچنان به شکایت هایش ادامه میداد

[ سه شنبه 10 تیر1393 ] [ 8:49 قبل از ظهر ] [ 71 ]
همچین استقبال پر شور از بلاگفا بعمل اومد که  که برای دقایقی سایت از دسترس خارج شد!

وسوسه شدم زخم معده 2 رو هم چند تا خیابوون پایین تر افتتاح کنم !

به کامنت ها  پاسخ دادم .

هوا گرمه...  قراره گرم تر هم بشه .

[ شنبه 7 تیر1393 ] [ 8:58 قبل از ظهر ] [ 71 ]
خیلی وقت پیش گفتم که من کلا با باتری جماعت رابطه خوبی ندارم .

از هرچی شارژ و شارژر و وسیله شارژی هم متنفرم ... به قول جرمی کلارکسون : " شرط می بندم الان

هر وسیله شارژی ای که اطرافتون باشه یا شارژش تموم شده یا رو به پایانه "

- دیروز باتری ماشینم مرد !

اولش فک کردم مرده ولی خوب نیمه جون شده بود و دیگه مثل اولش نمی شد .

شانس آوردم داخل شهر بودم .

باتری موبایلم هم ویلچری شده و راه زیادی نمیتونه بره , تقریبا روزی 2-3 بار باید شارژش کنم

البته این سومین باتری ای هست که برای موبایل خریدم فک کنم حداکثر 2 ماه دیگه دووم بیاره

 

ناخدا نوشت : نمیدونم پس این دانشمندا چیکار میکنن تو آزمایشگاهاشون ؟ پس کی قراره خبر

بدن که " دانشمندان موفق به اختراع یک باتری اتمی با طول عمر 60 سال شدند

[ پنجشنبه 5 تیر1393 ] [ 10:29 قبل از ظهر ] [ 71 ]
دوستای وبلاگی ام پخش و پلا شده اند و کمتر وبلاگ هاشون رو آپدیت می کنند

شاید به خاطر امتحانات آخر سال باشه , شاید هم به خاطر جام جهانی !

به نظر من امتحان و فوتبال بهانه اس , هر چی هست زیر سر این فیس بوک و اینستاگرام و واتس اپ

و وایبر و لاین هست . دیگه کسی نمیاد یه ساعت به مانیتور ذل بزنه تا یه موضوع جالب برای نوشتن

پیدا کنه . وبلاگ محدودیت های خودش رو داره !

شاید بلاگفا به پایان عمر خودش نزدیک شده .

[ سه شنبه 27 خرداد1393 ] [ 11:46 قبل از ظهر ] [ 71 ]
1- ویرس کرونا ( همون بیماری مرس ) بالاخره پاش به ایران هم باز شد

مثل همون سارس قدیمه ! و علائمش مثل یه سرما خوردگی شدید , از هر 10 نفری که به این

بیماری مبتلا میشوند 3 نفر میمیرن ! به مسافران سرزمین وحی سفارش کنید در مکان های شلوغ

حتما ماسک بزنند .

2- یه حسی بهم میگه احتمالا توی این پست خیلی پر چونگی می کنم

3- امروز حساب کردم وقتی سامیار 20 ساله بشه من 56 ساله خواهم بود ! ناقوس پیری که میگن  همینه

4- 56 ساله !

5- با خودم فکر کردم یه آدم 56 ساله چه شکلیه ؟ چقدر بداخلاقه ؟ به چی فکر می کنه ؟

6- کیا یه پدر 56 ساله دارن ؟

7- یه دادگاه تو شیراز رییس فیس بوک رو احضار کرده ( فک کنم اسمش مارک زوکر برگ بود )!!

8- دروغ نمیگم به خدا احضار کرده !

9 -

10 - محل کارم رو بعد از 3 سال عوض کردم , حالا وقتی به میدون میوه می رسم به چای اینکه بپیچم

به چپ , میپیچم به راست . 2-3 کیلومتر نزدیک تره .

11- یارو رو تو ده راه نمیدادن , سراغ کدخدا رو میگرفت ! ( رو دلم مونده بود باس میگفتم )

12- در مورد این 56 سالگی جدی گفتم , نمیخوام اختلاف سنی رابطه پدر و فرزندی رو خراب کنه

   لطفا کمک کنید .

13 - شب بخیر

[ سه شنبه 6 خرداد1393 ] [ 10:35 بعد از ظهر ] [ 71 ]
حالا چند روزه با خودم درگیرم

 به نظرم ما ایرانی ها در سالهای دور یک غرابتی با آدم خوار ها داشته ایم

مگر ممکن است ؟ شاید اگر هفته پیش کسی این حرف رو به من میزد

من در سلامتی عقلش شک میکردم !

و حالا به کلی اصل موضوع را فراموش کرده ایم ولی هر چند وقت یکبار

نشانه هایی از آن غرابت را بی آنکه متوجه باشیم و به آن فکر کرده باشیم

از خود بروز میدهیم .

میگویند فلانی دستش نمک نداره !!   ----    مثل : خانوم این آبگوشت نمک نداره !!!

میگویند فلانی چشش شوره !!  ----------     مثل : شرمنده امروز برنج شور شده !!!

میگویند فلانی شیرین گوشته !!  ----------

میگویند فلانی خیلی چرب زبونه !! --------

دیگه قضاوت با خودتونه بعد این همه مدرک و برهان , ما که تا به این سن نه دست کسی رو چشیدیم

نه چشم کسی رو مزه کردیم و نه زبونشو و نه گوشتشو , حالا این ضرب المثل ها از کجا اومدن

حتما یه زمانی یه جایی یه کسی اینا رو مزه کرده و بعد ضرب المثل ساخته .

[ پنجشنبه 18 اردیبهشت1393 ] [ 11:8 بعد از ظهر ] [ 71 ]
یک کارت مقوایی رنگی حدود 9*12 سانتی متر رو تصور کنید

که رویش نوشته شده باشد " صد آفرین " .

به خودی خود ارزشی ندارد شاید الان هزار تا از این کارت ها رو هم که داشته باشم

برایم هیچ ارزشی ندارد , اما وقتی که کلاس اولی بودم و اولین کارت صد آفرینم رو گرفته بودم

مثل این بود که جایزه نوبل رو در رشته فیزیک برده باشم .

متغیر اصلی در ارزشمند شدن چیزها که این روز ها رو به فراموشی رفته" زمان" است .

گاهی وقتها آدم دلش برای شادی های کوچک گذشته اش تنگ میشود

1- دلم ساندویچ همبرگر با نان بربری می خواهد از همان هایی که ساندویچی اول

خیابان طالقانی ( مردی با موهایی قرمز ) می فروخت .

2- دلم لذت نخوابیدن تا صبح از شوق خریدن کفش نو می خواهد

3- دلم یک روز جمعه می خواهد با یک فیلم سینمایی جنگی که تازه تکراری هم نباشد !

4- دلم کیک عروسی می خواهد

5- دلم از آن بازی های تخیلی با برادرم را می خواهد

6- ...

شاید شما هم دوست داشته باشید به این لیست چیزی اضافه کنید :


[ جمعه 12 اردیبهشت1393 ] [ 11:16 بعد از ظهر ] [ 71 ]
 

شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد

بچه که بودم وقتی مریض می شدم و پدر و مادرم من را دکتر میبردند

طبق رسم همین دوره زمانه اصرار زیادی داشتند که حتما آمپول بزنم

و خلاصه اینکه بعد از نوش جان کردن یک آمپول وقتی ناله کنان در حال پایین آمدن

از تخت بودم با اینجمله آنها مواجه می شدم : دیدی اصلا درد نداشت ؟

و من از همان کودکی با این مسئله چالش برانگیز مواجه بودم که اگر آنچه که من کشیدم

درد نبود پس چه بود ؟

البته الان دقیقا ارتباط این موضوع را با آینده خودم و شاید بیشتر مردم درک می کنم ٬

اینکه گفته می شود هدفمندی یارانه ها نه تنها موجب تورم نمی شود بلکه به اقتصاد کشور

کمک هم می کند !!

هدفمندی یارانه ها نه تنها به معنی گرانی کلاها نیست  بلکه به معنی توزیع عادلانه ثروت است

و هزار و یک ادعای شاخ دار دیگر که طی چند سال گذشته هم مطرح شد و گذشت زمان

خلافش را اثبات کرد !!

آقای استاد حالا هم ... من زنده ... شما هم زنده !!  چند سال دیگر به انتظار می نشینم

تا ببینم آیا این آمپول درد دارد یا نه ؟!!

[ پنجشنبه 21 فروردین1393 ] [ 11:34 بعد از ظهر ] [ 71 ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

زندگی پرده های بسیار دارد
در پس هر پرده
بازدم رویایی شنیده میشود
برچسب‌ها وب
امکانات وب